|
می ترسم از آن منی که من را نشناسد .
در خود سفر می کنم که سیاحت خود ، قفل من بودن را می
شکند
می ترسم از آن عزتی که فراموش شود و غیرتی که لگد مال
گردد سر را بلند می گیرم که سرافکندگی من موجب جشن شیطان است
میترسم از آن جغد شوم ویرانه های خاموش ، اگر برفراز خانه ام آشیانه
کند
می سازم با اراده ام که همت من ، باغبان گلستان آرزوهاست
و ایمان را می شناسم که تقوای من ، کلید باغ بهشت است
و هرگز از آنچه سرنوشت برایم رقم زده است بیمناک نخواهم
بود
که
من
خدا را دارم .
حبیب ماهوتی
حبیب ماهوتی
|